|
بلوغ احساس گریزی نیست از سوختن ومن در ماوراء یک نگاه،در پیله ای سوزانترازخورشید،بدینسان بی صدا درخویش می سوزم. واز آثار سوختن درمیان حدقه چشمان تو با حسرتی تبدار سرود تازه ای ازعشق می سازم. من از نقش تبسم های زخمی بر لبانم،وازعمق جراحتهای احساسم،که از زیبایی چشمان تو،در شعر من،بر جای مانده، برای روح مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح می سازم. من از آغاز شب تا مرز صبح، با آیه های عشق در خلوت، تو را با شعر می خوانم. تو را تکرار کنان بر دفترم ترسیم می سازم. و از مفهوم نام تو،در آن تاریکی ممتد هزاران شعله کوچک و هزاران روشنک با یاد تو در قلب شب تصویر می سازم. وآنگاه بی رمق با روشنک های خیالی،تا سحر بیدار می مانم. ومن بی وقفه با فریاد،تو را با شعر می خوانم. تو را در لحظه دلتنگی و تردید، درون شعرهایم می یابم. واین راهی است؛برای لمس تو، میان واژه های بالغ احساس... + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 20:15 توسط میثم مطلبی نزاد |
|
|
| ||||||